قهوه سرد

تو قهوه سرد طلب می کنی ، چرا؟

                         انگار که جا مانده ایی از قطار خویش

من مانده ام که در فکر تو کِی

                        آسمان آبی است و آفتاب رنگ خویش

در کنار پنجره نشسته ای غمین

                        پهلوی غم بغل گرفته و در حال زار خویش

عیبم مکن که خرده گرفتی که تو

                    تیشه میزنی بر دست و ناله از روزگار خویش

                                                       واژگان از: فرزاد

اینو وقتی گفتم با نوعی از خوندن محسن نامجو توی ذهنم اومد،راستی این شعر ِ کلاسیک نیست،کاملا هم نو نیست!

سه شنبه یا چهار شنبه بود توی دانشکده با دوستی داشتم حرف می زدم، یه لحظه دیدم صورتش قرمز و حالش به نظر خوب نمیاد،صحبت رو موکول کردیم به بعدو رفت خونه.... ،خیلی شرایطش سخته و از نظر روحی تحت فشار،.......،توی خونه داشتم به شرایطش فکر میکردم که این شعر اومد!!!همین!...هر جای داستان این شعر اومدم بنویسم یه جوری حذف شد.

 

/ 23 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
minerva

چه آهنگ قشنگی!برای کیه؟ در نظر دادن شعر باید ادبا(!) نظر بدن![نیشخند] ما که الفباشم درست درمون بلد نیستیم! اما بیت اول هم غافلگیری داشت هم از به اندازه کل شعر ارزش! محسن نامجو ام نگو که!دوستش می داریم بسیار!(اما بعضی از کاراشو!)

minerva

شام بی شام! ها ای می خوای زور گیری کنی؟ها ای می فرستمت کهریزکا![نیشخند] ها می ری پیش روح الامینیا!حواست باشه[مغرور] اسم قشنگی بود مرسی!من با چه اسمی لینکتون کنم؟ این جوابا هم که نیاد خیال ما رو راحت کنن؟!!!!ای خدااااااااااااا![کلافه]

مهدی

آفرین. نمی دونم. je qui t'aime ma maison (...ma vie ma trieste vie ....mon soleil ) vaay az aaaan sezzz yeuuuuuuuxxxxxxx من جلوی چیزی رو نگرفتم. من طرز فکر به درد بخوری نداشتم جز تو پیش دانشگاهی که خب اون سال همه درگیر خودشون بودند. قبل از پیش دانشگاهی یه فاسد بیشتر نبودم. adiuo

سحر

سلام فرزاد جان مرسی که بازم سرزدی و قابل دونستی شعر قشنگی بود آفرین به تو[دست]

هستی

دو بیت اول منو یاد سید عای صالحی و حال و هوای شعراش انداخت کاملا سردی و تلخی و ماسیدگی جا ماندن رو حس می کنم! این روزهامن از خودم جا موندم.از توهم تصویرم در آینه وقتی پیش تر کشسته بود....

minerva

وای بله!از ژ ها فهمیدم!اشک آدمو رد میاره که![نگران]

480209

سلام...ممنون که سر زدی.از لطفت متشکرم[گل]

کارمند

سلام مرسی از شعرهای لطیفت. چند وقتیه دارم اتفاقای جدیدی را تجربه می‌کنم که هضمش برایم سخته و حسابی درگیرم کرده تجربه همراه با ترس یک دل لرزه و تپش قلب با حسی که نمیدونم عشقه یا نه. حس ما شدن و تنهایی و من بودن را رها کردن. در کنارش هم پایان نامه‌ام را شروع کردم حسابی سرم شلوغ بود و اصلا چیزی برای نوشتن به ذهنم نمی‌رسید. راستی از پیشنهاد کارت ممنون ولی الان خیلی سرم شلوغ شده.

مرتضي

خيلي زيبا بود هنوز زود بيشتر بگم....