خاطرات فرزاد

آثار منفی رژیم های غذایی غیر علمی

ساعت از ٢.١۵ بامداد گذشته و من نمی دونم چرا الان دارم می نویسم اونم در حالی که میدونم فردا یه امتحان مهم دارم.نمی دونم شاید از سرخوشی! در مراتب بیخیالی توام با شادی(بخوانید شادی ولی من بهش میگم آرامش) خوشبختانه "سرخوشی" درجه بالایی محسوب نمیشه و هنوز تا مرتبه "خجستگی" فاصله بسی مونده!

 آهنگ somebody's me از "انریکه" رو دارم گوش میدم...یاد شنبه ایی که گذشت افتادم،امتحان داشتم،...،رسیدم خونه،خسته،میخواستم بخوابم یا برم توی فکر که...،خیلی از دوستام تماس گرفتن،sms زدن و جویای وضعیت امتحانم شدن،خیلی از دوستامو اون روز دیدم،یادش بخیر یکی از بچه ها پرسید شیری یا روباه؟ گفتم گوزن!!! م. ه. ز. آ. ح. ب. س. همه خندیدن.راستش این شوخی نبود،شاخ های من مال شاهکار امتحانم نبود(که صد البته نمی دونم چه گلی به بار میارم!) بخاطر این همه دوستای خوبی بود که یادشون بود که...،...ممنونم از همتون

،..،از وقتی ه. رژیم گرفته همش استرس دارم! باور کن!(آخه به دوستام گفتم اگه نمرم خوب شه شام میدم)همش فکر می کنم ه. از الان رژیم گرفته که نتایج رو که زدن حسابی بتونه جبران کنه سرم بخصوص اینکه این اواخر همش شامی که باید میداد رو یاد آوری کردم بهش!!! آخه توی خونه همه میدونن وقتی من چیزی نمی خورم یعنی یکی از دوستام قراره فردا ناهاری شامی چیزی بده که من حساب تک تک کالری های نازنینی که میخورم رو دارم!!!

                      

 

   + فرزاد م ; ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
comment نظرات ()