خاطرات فرزاد

پایان

مدتها بود که دل دل میکردم که بروم ! که برای خودم زندگی کنم دیگر میخواهم بروم .میخواهم ورای رویاها بروم !می خواهم به کوهستان ،به آتش ، سنگ چین دود اندود اجاق ، رنگ عقیق چای، بخار نفس های استکان وطعم غلیظ قند ،بوی باران ، بوی خاک ، به اشکال کنار جاده بیندیشم.ا می خواهم به رواج رویا و آدمی بیندیشم ،می خواهم ساده باشم، می خواهم در کوچه های کهنسال ِ آواز و بغض بلوغ به گیسوی بید و بوی بابونه بیندیشم ،به صلوة ظهر و سایه های خسیس، به خواب یخ، پرده ی توری، طعم آب و حرمت علف. دیگر کسی اگر صدایم کرد بگو خانه نیست بگو رفته است شمال، می خواهم به جنوب بیندیشم می خواهم به آن پرنده ی خیس، به آن پرنده ی خسته... به خودم بیندیشم. مرسی که تا کنون خواننده نوشته هایم بودید. شادیهایتان بی پایان بدرود

متن از من نیست ولی بیان احساسم بود.

   + فرزاد م ; ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۸
comment نظرات ()