خاطرات فرزاد

آی عشق...چه غمنگین می گریزی از برم!

- آی عشق...

  چه زود انسان ها فراموش می شوند

     چه زود در زیرزمین خانه

         در صندوقچه مادر بزرگ جا می شوند...

آه که روزگار چه آسان رنگ ها را پاک می کند

                                       یادها را خاک میکند...

عشق را و خاطره را

        در پستوی خانه داد می کنم

               وز جور عاشق کُشش دلم بیداد می کند

- آی عشق

  خنده هایش را دیدی؟

    بر لبانش نقش می بست

      در خیالم راه می جست

       چشم خیسم آب می بست

گونه از شرم حضورش سرخ می شد...

 دستم از ناز نگاهش رعشه می بست

گیسوانش تاب می شد

چشم من بی تاب می شد

روح من آواره راه و دیار باد می شد....

- آی عشق

   که من در نگفتن این واژه

        به خود پیچیدم

                در خود تنیدم

         از سکوت سرشار شدم

                          و از خود بریدم

         آی عشق دیریست تو را ندیدم

- آی عشق

چه شیرین بی قرارم می کنی شاید نمی دانی

به یک غمزه خرابم می کنی شاید نمی دانی

تو رسوای زمانم می کنی شاید نمی دانی...

 "نمی دانی"...!!!    

                                       فرزاد(ایلیا)

(این پست طولانی شد چون مدت ها نیستم،آروم آروم بخونیدش،خوشحال میشم نظراتتون رو برام بذارید،بازم ممنونم)     

پ.ن.١:...

پ.ن.٢:"غمنگین" برای وقتایی که یه فرد غمگین در فضایی غم انگیز قرار می گیره من استفادش می کنم.

پ.ن.٣:قسمت اول(فقط) یاد پدر بزرگم افتادم.."روزگار یادها را خاک می کند"...بعد هم یاد حافظ "وز جور عاشق کُشش دلم بیداد می کند" با مصراع: الغیاث از جور خوبان الغیاث..

پ.ن.۴:حیفه از این بیت یادی نکنیم:"آی عشق چهره آبیت پیدا نیست"

پ.ن.۵: یه ایده باعث این نوشته بالا شد که فارغ از زندگی روزمره،محیط و آدم ها به نسبت،اومده توی ذهنم(خیلی بهش فکر می کنم)،هنوز پیداش نکردم ،هنوز واسم ملموس نیست که ازش بگم...

پ.ن.۶:با ح بیرون بودیم ،ح گفت می رسونتم تا خونه،چند ساعت بود داشت بارون میومد...شیشه هارو داده بودیم پایین..هوای زلالی بود،پشت چراغ قرمز،سر چهار راه...یه پسر بچه اومد کنار در سمت "ح" سه تا حوله مانند دستش بود...خواهش کرد بخریم،نگاش کردم تمام وجودش خیس بود اینو میشد از آبی که روی لباساش سر می خورد پایین می رفت خیلی خوب فهمید...می لرزید،اونقدر که صدای دندوناشو منم میشنیدم که رو هم میخورد...دل ح واسش سوخت،یه ٢ تومنی بهش داد گفت بگیر..خواست یکی از حوله هاشو بده،ح گفت:نمی خواد...طفلی باید همه رو میفروخت تا بره خونه..ساعت ١١ شب بود و هنوز بارون میومد...٢٠ ثانیه مونده بود چراغ سبز شه،به پسرک بر خورد...٢ تومنی پس داد...احساس کردم چقدر بزرگه...بعد از اصرارهای بی نتیجه ما عاقبت حوله رو گرفتیم...یاد این شعر افتادم...

باز باران بی ترانه

باز باران  با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها

می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم

باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده...

نمی دانم ،نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست

نمی فهمم چرا بعضی نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست...

نمی فهمم...(شعر ادامه دارد،از شاعری به اسم :کارو)

نمی گم احساس شاعر درسته چون خیلی جای نقد داره ولی جالبه توجه واقعا!از دوست عزیزی هم که شعرش رو برام خوند واقعا ممنونم. 

پ.ن.٧:توی پست قبلی از دختر فال فروش نوشته بودم و دوستی که ازم پرسید از کجا میدونی لباس مدرسه اش یه پوشش نیست،اتفاقا این بار که دیدمش ازش پرسیدم،با ح بودیم گفت خونه ش مولویه و مدرسه کودکان کار میره...

پ.ن.٨:چقدر بده واسه دوستی مدت ها فکر کنی و هدیه تولد بگیری بعد بدونی اونو داره! 

پ.ن.٩:تا یه مدت به دلیل مشغله زیاد آپ نمی کنم(بره همین خیلی طولانی شد) ولی هر روز سر میزنم و اگه نظری باشه حتما جواب میدم.

   + فرزاد م ; ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
comment نظرات ()