خاطرات فرزاد

من امشب آمدستم حسابم را کنار جام بگذارم...

این تنها منم که میروم

     بقیه می مانند و باز آزارت می دهند...

و تو باز هم فکر می کنی

    که دیگرانی اجیر من بودند

          و تو در بند دیگرانی اسیر من بودی...

                                                           فرزاد (ایلیا)

پ.ن.١:دوست داشتم درباره ش بیشتر بنویسم.شعر "دلتنگی" از پیروز توی  بلاگ "نوای شعر" رو خوندم اینو نوشتم.

پ.ن.٢:(بی ارتباط به شعر بالا)دیشب یه اتفاق افتاد که...،پدربزرگم از دنیا آزاد شد...برام سخت بود ولی این اواخر بخاطر سرطان خیلی اذیت شد،موهای سفید نقره ایت همیشه توی یادم میمونه...از اون روزایی که چیزی به عنوان "خاطرات" توی ذهنم شکل گرفته رنگ موهات برام خیلی معنی داشته،...همیشه برام  "نو اندیش" بودی ،هستی ، میمونی !!! یاد شعری افتادم(فکر کنم از سعدی): بی منت از جهان نرود هیچ کس راه بدر ،الا شهید عشق به تیر از کمان دوست...

بازم یاد خونه قدیمی بابابزرگ می افتم..یاد اتاق های بزرگش،سرداب وحیاطش،یاد تمام خاطرات کودکی هایمان...،شیطنت های ما نوه ها،یاد دیوارهای آجری صمیمی اون خونه که الان آلبوم دوران بچهگیای همه ما نوه هاست...یاد شوخی هات...،اینو برای مردی می نویسم که زندگیش برای من توی این سه واژه خلاصه میشد پندار نیک،گفتار نیک ،کردار نیک...   ،امروزم مراسم تشییع جنازه توی "بهشت معصومه" بود ،توی راه برگشت تا تهران خیلی رفتم توی فکر...

پ.ن.٣:دیشب با خود حرف می زدم،عهد می بستم و عهد می شکستم...عهدهای قدیم را شکستم ،فکر را در حضور وجدان عریان کردم،دل را هم نزدش گزاردم.نمی دانم حاصل این گلیم های بسته شده و باز شده افکار من و تن به کدامین شکل در خواهد آمد..شاید هم مهم نیست که بدانم("کار ما شاید این است که در راز گل سرخ شناور باشیم") ، سهراب !حرفت را باور نمی کنم! تا همیشه!مطمن باش! 

پ.ن.۴:(چند روز پیش)از دانشکده با حامد اومدیم بیرون،سر چهارراه... حامد از یه دختر کوچولو ناز محجوب چند تا فال خرید.یه دختر ١٠-١١ ساله با مانتو بنفش مدرسه و مقنعه که از ساعت ۴ که مدرسش تموم میشه میاد کنار نرده دانشگاه سر چهارراه فال یا دستمال کاغذی میفروشه،نمی تونم بگم چقدر ناز و خوشگل و شیرین زبون این عسلی دختر...من تا ٨-٩ شب هم گاهی میبینمش توی این سرما...می دونم این راه حل نیست ولی سعی می کنم همیشه چیزی بخرم...همیشه میگم شاید اگه دست خالی بره خونه دیگه نذارن درس بخونه...شاید این کمترین هزینه ش باشه ...،شایدهای زیادی میاد توی ذهنم که نمیتونم و شاید می ترسم حتی تصورش کنم که براش اتفاق بیفته...،گاهی وقتی از چهار راه رد میشم و نمی بینمش بر میگردم تا مطمن شم هست و دیدن اون لباس مدرسه اش باز آرومم کنه،گاهی آرزو می کنم که بزرگ نشه تا شاید کارفرماش به فال فروشی همیشه اکتفا کنه...

 

   + فرزاد م ; ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٥
comment نظرات ()