خاطرات فرزاد

دوست دارم پیچکی باشم

دوستت دارم به صداقت چشمانت و به گرمی دستانت و تار به تار گیسوانت که آزاد است در باد...

دلم این روزها دوست دارد پیچکی باشد بر خلوت دلت که شب ها از راز دلت برایش بگویی و روزها سبزیش اگر هنوز بر رخساره چیزی مانده آرامشت شود...

چه زیباست شب هایی که بر لبه حوض پر آب حیاطمان با آن ماهی های قرمز کوچکش می نشینی و دست در حلقه این پیچک می کنی...

کاش پیچک را زبان سخنی بود! کاش پیچک را زبان سخنی بود یا لااقل دستی که گیسوان رهایت را نوازش می کرد...

کاش پیچک را دست نوازشگر در خوری بود،کاش آن هنگام که در  خلوت دلت هوای بارانی بود و وسوسه خواندن شعری داشتی،می نشستی کنج دیوار،نزدیک تر به من،تا رقص صدای دلنشینت را بشنوم....

کاش پیچک را زبان سخنی بود! تا آن هنگام که در دل از شوقت شعر "کوچه" را میخواند نوای دلش را می شنیدی...

کاش می شنیدی صدای خسته اش را که می خواند: "بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم"

"کاش عشق را زبان سخنی بود..."

                                                            فرزاد(ایلیا)

 

پ.ن.:راستی میخواستم ٢ سطر اول شعر رو بر دارم بعد گفتم مسلما برداشت شخصی نمیشه از شعر!(در جواب کامنتی رو پست قبلی...)،نوشتن این جمله(پینوشت) برای خودمم آزار دهنده بود،پیشاپیش یه عذر خواهی از همه(دقیقا از همه!).

پ.ن.1:گاهی تعجب می کنم... از اینکه ژان ژاک روسو کتاب "اعترافات" رو نوشته ،صادقانه ترش چقدر شجاعت می خواد آدم زندگی خودش رو بتونه روی کاغذ بیاره...

دیشب یه تلفن، -سلام فرزاد -سلام - خوبی؟ -مرسی -کتاب دیوان شمس لنگرودی رو داری؟ -من:(سکوت،کلی فکر که توی یک لحظه گذشت،نمی خواستم بیفته توی زحمت و برام کادو بگیره ولی نتونستم اینو بگم،اصلا شاید میخواد ازم قرض بگیره بخونتش،نمی دونستم!) جواب من: آره! فکر کنم دارمش!!!(راستش نمی دونستم داریم یا نه!)

امروز وقتی گفتی: ضمیمه این هدیه (که بهم دادی)یه کتاب بود (دیوان شعر م.لنگرودی) که چون من داشتم نگرفتی هم خوشحال شدم هم ناراحت،خوشحال از اینکه تا همین جا هم خیلی خوشحالم کردی و یه کوچولو زحمتت کمتر شد و ناراحت از اینکه شاید یکی از بیشترین کسایی که دوست داشتم با نگاه فکرش چیزی(هر چیزی،فقط زاییده فکرت باشه) بهم معرفی کنه(اونجوری که منو دیده) تو بودی! و موقعیتی که از دست رفت که دست خطت رو به یادگار داشته باشم هم همین طور...!(برای م.ر)

پ.ن.2:چقدر عالیه وقتی روحت هر پدیده تکراری رو از نو با شک تجربه کنه!تعجب کنه! و بخنده...!مثل یه بچه که همون قدر که از بالا رفتن یه بادکنک توی هوا ذوق می کنه اگر سر صبحانه پدرش توی آشپزخونه معلق بشه ذوق می کنه!!! جدیدا دوست دارم نقش جوکر(اگر فرض کنی همه کارت های ورقیم) و نگاه "فلسفه شوخی" رو داشته باشم،فلسفه شوخی اسمیه که من میذارم روش،آدم رو ساده می کنه و در عین حال پیچیده و لایه های فکرت رو با هم قاطی می کنه،در لحظه داری زندگی می کنی و در واقع شاید بشه گفت واژه زمان رو برات بی معنی می کنه،نمی دونم دوست دارم ازش بیشتر بنویسم...شاید یه وقت دیگه...

پ.ن.3:هدیه دوستم(س.ع) یه پازل 1500 تیکه بود که توی پست قبلیم نمی شد بنویسم! چون نمیخواستم قبل از اینکه بهش بدمش بدونه!

پ.ن.4:شعر کوچه  اثر جاودان فریدون مشیری و جمله "ای کاش عشق را زبان سخنی بود" از شاملو بود.

 

   + فرزاد م ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۱
comment نظرات ()