خاطرات فرزاد

دیروز من ،بود

مگر در میان واژه ها زندگی کنم

 که جنس واژه ها جنس دیگریست

            رقصشان نوع دیگریست

             و صدای آفتاب را زیر لب گاه گاه به همراه دارند...

صدای بوییدن عطر یاس را

       و خنده های چکاوک ها را در یک روز بارانی

                     شاید هم دلتنگی برکه برای عکس ماه را...

واژه ها

    در سکوت ناله ها

          دردم را رها می کنند

از این تن

    که نالان است و خسته

               مرا جدا می کنند...

                                                فرزاد(ایلیا)

پ.ن.١:امروز بعد از کلاس رفتم پیش حمید،با هم یکم زبان خوندیم، باز هم برام گیتار زد...آهنگی که همیشه ازش لذت می برم وقتی با همیم،می زنیم و می خونیم...

"هر عشقی می میرد،خاموشی می گیرد،عشق من هرگز نمی میرد،..." به اصرار حمید موندم،شام هم اونجا بودیم، بر روال شوخی هامون جلوی خانواده های هم،به مادرش می گفت: فرزاد میگه چرا برنجش شفته شده و از این حرف ها...تصور منم توی اون لحظه ها خیلی سخت نیست که مدام سرخ وسفید میشدم و می گفتم حمید شوخی می کنه و اینا ! خلاصه ماشین برداشتیم که حمید منو برسونه تا خونه که طبق معمول سر از یه جای دیگه درآوردیم،این بار پارک ملت! با اینکه از سرما بید بید می لرزیدیم رفتیم قدم زدن (٩ شب گذشته بود)،پاییزش چقدر زیباست...

راستی از اون جایی که بازه زمانی فعلی پیک تولد دوستامه و صد البته دوران بی پولی بعد از این همه تولد و هدیه گرفتن، بعد از پارک موفق شدم هدیه تولد برای یکی از دوستام رو بخرم(متاسفانه چون نمیدونم اینجا رو تا زمان تحویل میخونه یا نه در کمال شرمندگی نمینویسم چی بود تا بعد)،گاهی میشه مدت ها بعد از تولد هدیه رو میگیریم یا میدیم چون به قول م.ر ارزش هدیه توی وقت و فکری که براش میذاری ،امشب من بعد از مدت ها از تولدم(اواخر آبان) یه هدیه  تولد از یکی از صمیمی ترین دوستام گرفتم که قدر مسلّم کتاب بود،کتاب "دنیای سوفی" اثر "یوستین گردر" داستانی که تاریخ فلسفه رو بیان می کنه در قالب افکار دختری به نام سوفی،خیلی خوشحال شدم چون نصفش رو دوم دبیرستان خونده بودم و امانتش دادم و دیگر دیده نشد،بگذریم (کتاب "راز فال ورق" از همین نویسنده هم کتاب جالبیه یه جورایی تا اونجا که یادمه در مورد فلسفه آفرینش و وجود... و اینا از دیدگاه نویسنده است) .

برگشت تا خونه ما هم با هم سیاوش میخوندیم گاهی اینقدر بلند که صدای ضبط محو میشد....و در آخر هم دو تا بستنی در هوای سرد....!

"چشمای منتظر به پیچ جاده،دلهره های دل پاک و ساده،پنجره باز و غروب پاییز،نم نم بارون تو خیابون خیس..."

رسیدیم توی کوچه جلوی یه خونه ایی گفتم: وایسا...(صدای سیاوش هنوز داره پخش میشه تو ماشین، "من میگم منو شکستن،چشم فانوسم و بستن،تو میگی خدا بزرگه..")   آره،ما که همسایش بودیم نفهمیدیم کی رفت، بازم تصادفات جاده ایی وسرعت و... و باد پاییزی که ناگاه سردیش را برایم به رخ می کشد...

پ.ن.٢:آهنگ "Gloomy Sunday" از "Heather Nova" رو دارم گوش میدم الان،فوق العادست، شاید کمی بهترم کنه.

پ.ن.٣: یه متن جالب توی بلاگی میخوندم(بلاگ دختر کارمند) جالب بود بازنویسیش می کنم:

"مغزهای بزرگ درباره ایده ها حرف می زنند

مغزهای متوسط درباره حوادث

و مغزهای کوچک درباره اشخاص. "

به نظرم خیلی جای بحث داره و نقد، ولی فکر کردن بهش و به چالش کشیدنش خالی از لطف نیست.

 

   + فرزاد م ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱۳
comment نظرات ()