خاطرات فرزاد

عمری بر پیمانه

شنیدُم که قشنگه اون دو چشمون سیاهت

شنیدُم که بلند ابرو و گیس ِ کمندت

شنیدُم که غمی عاشق نمی شی

شنیدُم از غمت فارق نمی شی

شنیدُم که چشات دنبال یار ِ 

دلُم ایخود بدونُم این چه کاره

شنیدُم که قدِ یارُم بلندِ

به مژگون سیه سیم کِرد خنده(برایم خندید)

شنیدُم از مُنم دوریت گروته(گرفته)

به صحرا رتیُ گه سوی بوته(رتی:رفتی)

شنیدم که غمت هجران یار ِ

اوشی سازی بزن این یاد یار ِ

شنیدُم کاسه چشمت ز خونه

دل بی بی ز کردارت غمونه

شنیدُم لحظه ایی خوابی نداری

دگر در چشم خود آبی نداری

شنیدم که غمت ویرانه ات کرد

ز حرف فاسقان آواره ات کرد

 

*شنیدم که لب رودخونه میری

برای دیدن تنگ بلورت

شنیدم که دلت پاک چو دریا

ایدونم خسته ایی از حرف دنیا

شنیدم که دلت خستست ز گلدون

بیا و بر دلت باغی بنا کن

شنیدم که دلت خورشیدُ میخواد

به یاد حضرتش یاسین میخواد

 

شنیدُم آرزوهات آی بلند ِ

                                به مژگون سیه سیم کِرد خنده

                                                      فرزاد(ایلیا)

پ.ن.١: نمی دونم چرا این شعر قدیمی نوشتم ،گویشش فکر کنم یه جورایی نزدیک به بختیاری باشه اگه اشتباه نکنم.

پ.ن.٢: گاهی یاد باباطاهر میفتم،فضای بارگاهش چقدر آرامش توی آسمونش بود،چقدر صداقت توی شعراش پرو بال میکشه،چقدر گرم میشدم زمستون از صدای تار کسی که بالای سرش میزد...چقدر احساس میکردم قدم به قدم تا دم در همراه همه میومد...چقدر عریان بود روحش از تمام اون چیزهایی که من توش گرفتارم، و افکارم....

پ.ن.۴: از جایی که ستاره زدم جز این شعر نبود، پیمانه: پیاله

   + فرزاد م ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٩
comment نظرات ()