خاطرات فرزاد

کمی تا قسمتی ابری

بگذار تا نگریم چون ابر

      که چون می گذرد روزگار

                و صدای آسمان زیبا تر است

صدای نت های موسیقی روحم را بیقرار می کند .برای خودم هم لرزش دستانم در پس صدایش تعجب برانگیز شده، ریزترین ارتعاشاتش را نه تنها روح ،بلکه جسمم هم پاسخ می دهد،می لرزد، بند بند انگشتانش را به رخم میکشد، گو اینکه صدای ماوراییش مرا هم مسخ کرده ،به قربانگاه برده و هر سه ما را که سال هاست از هم بیخبریم از تعلق جدا می کند، رها می کند...روح و جسم و من را...

احساس می کنم روحم دیگر به منطق خشک ذهنم جوابی نمی دهد،

نمی دانی چه زیباست آن لحظه که در تقابل این دو خود را غرق می کنم ،

 غرقه میشوم

      زنده می شوم

          نجات پیدا میکنم....

                سکوت می کنم

                     می خندم

                        خودم را نهان می کنم،

                                        در پس تک تک لحظه ها...!

به قولش "سکوت سرشار از ناگفته هاست" پس بگذار همچنان "لبخند را بر لبانم جراحی کنم"،...

پ.ن.١:دوست داشتم حمید جان(خوابگاه) ازت عذر خواهی کنم...(حمید نه آنکه او را میشناسیدش)

اهل کاشان است

   روزگارش بد نیست

       دلی دارد پاک تر از رقص نسیم

         که با دریا و بهار

            تا خدا می خندد...!

بخاطر اون شب که بعد از اینکه بچه ها رفتن تا صبح حرف زدیم و من نتونستم سکوتم رو نگه دارم و با حرفام و دغدغه هام بار ها اشک رو به چشمات مهمان کردم و چه صادقانه تو هم قبول کردی بهشون کمک کنی و بهشون درس بدی...

*تا خدا می خندد یعنی: صدایش را خدا هم میشنود(نمی دونم یه احساس توی دلم بود توضیح ندادنش راحت تره)

پ.ن.٢:یک تشکر از "فروغ" و "شاملو" می ماند بابت استفاده از دو جمله از این بزرگان ادب و یک عذر خواهی هم از "سهراب" که آهنگ شعرش را با واژگان خود، آلودم.

هر چند بعید می دانم روح بلندش تا دغدغه گل شدن آب هست دلگیر من باشد...

پ.ن.٣: حس خفته ایی از دغدغه هایم را دارد این روز ها...

تو نگاهم کردی

     و مرا سرما برد

کاش میدانستی

    ای شکوفندگی ساده یاس

        که بهار فصل گل وا شدن تنها نیست

من چه باید بکنم با نفس شوق پرستو هایی

                            که به دلواپسی باغ نمی اندیشند...

*شاید سکوت...!

   + فرزاد م ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٤
comment نظرات ()