خاطرات فرزاد

فال من و وقایع اتفاقیه...!

فال زدم ، گفت به من: یار دگر بر مگزین!!!

      داد زدم ،نعره و فریاد زدم

                گفت به من، گفت به من

                  بر سر روی و کوی او ناز دگر بر مگزین !

...،

آه کشیدم گفتم : مست مِیُ و لعل توام

                   گفت به من،گفت به من:

                             رنج مکش یار توام !

گفت به من،گفت به من:

           در در ِ این خانه نگر

                  مست شوی ،مست ازل...

دوش به صبح در زدم

           کس نگشود رو به من...

                                          فرزاد(ایلیا)

پ.ن.١: پی نوشت های بعدی کاملا بی ارتباط با شعر بالا حال و هواش هستند !

پ.ن.٢: از نوشته های سال اول دانشکده(چهار سال پیش)

پ.ن.٣:  وقایع اتفاقیّه:

(پرده اول): از پس ایامی چند که بر نگرانی  در باب سرکار بییییییییییییییییییپ(از بچه های دانشکده) بگذشت شنیدن خبری مشعوفمان کرد و دعاهایمان را مستجاب شده یافتیم که البته نانش (شیرینیش) را ما خوردیم و کبابش(ناهارش) را دوستان.غمی نیست! چون با یکی از دوستان قدیممان که از دیار به پایتخت کوچ یک روزه داشت در اندرون شهر به گشت و گذار دل سپرده بودیم که ناگاه مهر یکی از دوستان قدیم در دل یار همراهمان جوشید(یک موقع کسی فکر بد به ذهنش نیاید که چرا مهر یک پسرشاخ شمشاد در دل یک پسر قند نبات دیگر جوشید که حلالش نمی کنم،نویسنده مشکل اخلاقی نداره ها!پس فردا کامنت آشنایی با مذکر برایمان نگذارید) پس از اختلاط از طریق تلیفن و ستاندن آدرس به دانشگاه سوره روانه گشتیم...

(پرده دوم،میتونید ترکی بخونید!): همَه جا تاریک بود...چشم چشُ نمیدید که...!کُلّی جمعیت جم شده بود اونجا تو این تاریکی چه کار آخه؟ کاش نَمی دیدم اون چه که دیدم، اِی دَدَم وای...! خدای ببخش خودت منو...حسینُ دیدم موهای رنگ کرده،اونم چه رنگی،گهوه ایی روشن،بلا نسبت رنگه...،جلل خالق،ای پسر با خودت چه کردی!سرخاب سفیداب زده به صورت! ...وای وای اگه ننه باباش بفهمن فرستادنش تهران این گرتی بازیا رو در آورده ...سَری یه دختر نجیب براش میگیرن شاید آدم شه...

(پرده سوم): سکوت...صدای تشویق حضار...حسین به نشانه تشکر خم شد...همه دور سن تاتر جمع بودیم و چند دسته گل...

(پرده آخر):تاتر "وکیل تسخیری" 

Drama from: John Mortimer

که البته ما از نیمه شاهدش بودیم و در واقع پایان نامه کارگردان برای اخذ درجه کارشناسی کارگردانی بود.

بالاخره حسین دیدیم و احوال پرسی و...

 پ.ن.4: چقدر فضای دانشکده های هنر به دانشکده فنی فرق می کنه...

پ.ن.5: التماس دعا...حال پدربزرگم خوب نیست، ...،براش دعا کنید...

 

   + فرزاد م ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٧
comment نظرات ()