خاطرات فرزاد

وقتی از مرگ دوستی شاد میشویم(به یاد م.ط)

سه‌شنبه، ۱٠ شهریور ۱۳۸۸  - ٧:۵۵ ‎ب.ظ    نظر خصوصی 

سلام
نمیدونی من کیه ام یا ایتقدر بی معرفت شدی که ما رو دوست نداری تخویل بگیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
التماس دعا البته وقتی از تحت توحش امدی بیرون و به زیبایی های دنیا فکر کردی و اون شراب را نوشیدی
یا علی
نویسنده: نمیدونی

پ.ن. تحت توحش واژه ایی متداول در فرهنگ لغات دوستان دانشکده ایی قدیم می باشد.(دوستان برقی از من بگذرند) 

سلام (در جواب کامنت بالا مینویسم،کامنت عینن کپی پیست شده)

تو رو نمیشناسم! می دونی از کی؟ از همون موقع که باهم سر یه نیمکت می نشستیم. نمی شناسمت از وقتی که خیلی از غروبا با هم، یا با خلیل سه تایی می رفتیم خونه. نمیشناسمت از همون کارگروهیای توی مدرسه. نمی شناسمت، حتی با اینکه با هم  بارها سفر رفتیم طالقان،شهریار،اصفهان و...

، از همون موقع ها بود که نشناختنم اوج گرفت...از اون شبایی که بره یه سفر کاری دو تایی رفتیم یزد،اون شب تو خسته بودیُ زود خوابت برد،بره همینم یادت نیست ستاره ها رو! مطمءنّم اونا هم باور نمی کنن اگه بهشون بگم، دیگه ندیدمت تا آخرین بار که تو وزارت علوم بود،یادته؟ یه ساعت منتظر یه کارمند بودم تا بیاد ازش یه سوال کنم، وقتیم اومد و اتفاقی تو هم باهاش رسیدی اینقدر  باهات صمیمی رفتار کرد که احساس کردم دیگه نمی شناسمت! و خداحافظیمون همون روز! سر خ ایران زمین پایین تر از وزارت خونه،که تو رفتی پایین(میدان شهرک)که دنبال بلیط هواپیما باشی،منم رفتم بالا که برم خونه! اون روز و اون لحظه رو خوب یادمه چون تو برام مردی...!

شاید باورت نشه،شاید برات سخت باشه وقتی اینارو میخونی ولی اطمینان دارم توی تمام اون لحظه هایی که برات گفتم با اینکه همیشه میدونستم آینده ی روشنی داری ولی شاید هیچ وقت فکر نمی کردم به این نقطه تو زندگیت برسی...

اون روز سر چهار راه وقت خداحافظی یکی دیگه جلوم ایستاده بود نه تویی که میشناختم سال ها،اینو از چشمات فهمیدم،پر از شور بود،پر از هیجان...برقش با تمام اون سالها فرق داشت، از دنیایی می گفت که می خواست بره و کشف کنه...

تو برام مرده بودی چیزی که دیدم یه روح تازه بود،...و بالاخره هم رفتی،مطمأنم هیچ کدوم اون ستاره ها هم باور نمی کنن اون پسر کوچولویی که میشناختن الان تو یکی از دانشگاه های خوب دنیا داره درس میخونه و اینقدر موفق ِ! شایدم میدونستنُ به من نگفتن! آخه همه حرفاشون یه چشمکم کنارش داره!

پ.ن.١: یه عذر خواهی از م.ط چون بالاخره یه ده بیست باری توی متن کشتمت.البته تو که خون به پشه هم نمیدی!

پ.ن.٢:شاید من و محمد.ب یه سر اومدیم پیشت،نترس خرجمون میدیم،دُنگیَم باشه ما راضیم.

پ.ن.٣:برات بهترینارو می خوام.عزیزی...

پ.ن.۴:یاد رودکی هم بخیر وقتی با این شعر سلطان رو به پایتخت برگردوند.

بوی جوی مولیان آید همی 

 یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی های او

در کنارم پرنیان آید همی                 رودکی

پ.ن.۵: یک ایمیل یا تلفن ازخود بجا بگذار در این پست های خصوصی

   + فرزاد م ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۱
comment نظرات ()