خاطرات فرزاد

لطفا خوانده نشود

به سنه هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی بود،گوییا نیمروز بودا که از پی گرفتن ورق پاره ایی(جزوه) از یاران به سوی دانشکده روانه شدیم.هوا چنان گرم مینمودی که گاه زبان از چفت دهان خود را خلاص مینمودا و از بستگان خورشید سخن بس به گزافه میراند.هنوز به ازمنه خیابان میرداماد قدم نگشوده بودیم که وجود بسی کالسکه های مدل بالا در گوشه ایی از خیابان خاطرمان را آزرد و خلوت بی بدیلمان را باطل کرد.خوب نظاره کردیم تا سبب را یافتیم،پسرکانی ناپخته از پی لعبتکانی (احتمالن کنایه از واژه داف استفاده کردم!)روانه بودند،خیره به آسمان نگاه کرده و خدای را به سبب آنکه مشکلی خاص در میان نبود سپاس گفته و شکر ایزد به جای آوردیم!!!.

در همین حال روزگار میگذراندیم که دیدن چهره ی یکی از یاران(حسین.ر) بس مشعوفمان کرد تا به آنجا که دامان نه بلکل لیکن اندکی از دست برفت.حال و احوال ها کرده و از غایبین جمع و حاضرین در قلب سخن ها رانده شد.هنوز بر درک حضور وی پس از ماه ها دل فایق نیامده بود که رادین با آن لبخند دیرین با صدای شیرین، گوشنواز محمل وزین یاران شد. دگر بار مجلس به شور آمدند و پایکوبی ها برپا شد،شور ها بدر کرده و فریاد ها زدیم تا به آنجا که یکدیگر در خیال به آغوش کشیدیم... و چنین بگذشت.

لطفا این قسمت خوانده نشود:

همه اونا مال امروز بود ولی نه همه قصه ما،کاش میشد اینقدر ساده تو ادبیات قرن های هفت و هشت گم شد و ذهن راحتی داشت...الان همه خوابگاهیم،رادین به معصومیت یه طفل خوابیده،من پشت لبتاپش نشستم و دارم مینویسم(حدود دو بامداد) و حسین داره رو بالکن سیگار میکشه و به شب نگاه می کنه...شایدم به نقطه روشن سیگارش که شاید روشن ترین نقطه زندگیش باشه ! هنوزم دارم از پشت شیشه نگاش میکنم...،پر از خستگیم،دوس دارم با نوشتنم باعث امید باشم نه هیچ چیز دیگه...میدونم تقصیر منه نه زندگی...

به قول شاعر:

آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

 گر بیافروزی رقص شعله اش از هر کران پیداست

 ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست(اخوان ثالث)

شاید کمتر بنویسم هم بخاطر امتحاناتم هم...،(بازم خدایا شکرت)

   + فرزاد م ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۳
comment نظرات ()