خاطرات فرزاد

به تو از تو می نویسم...

مدت هاست که سردم،از آتش درون خالی، دیگر تهی شده ام،آنقدر که می شود مرا از کاه پر کرد...خسته ام،دوست دارم با آخرین گله گوزن ها به خانه برگردم.دیگر تنم مجاب نمی شود این روح خسته را تحمل کند...دیگر تاب ماندن در دنیا را ندارم...پس بیا و بار روی شانه هایم را بردار شاید ناله هایشان کمتر شود...

شاید مجاب شوی...شاید قبول کنی...شاید آخرین بارقه امّید مرا کور کنی...

کمکم کن یا مهدی...

میدونم هنوز مونده ولی دوس دارم نیمه شعبان جلوتر به همه تبریک بگم،چون اون موقع احتمالا نتونم بیام،راستی نیمه شعبان منو یاد کسی میندازه که همیشه با عمق وجود دعا میکرد توی همچین شبایی،دعاهایی از یه جنس دیگه،دعاهایی واسه ی جای دیگه....از یه قلب پر از نور...پر از سادگی و صفا...پر از شکر!!!

 

   + فرزاد م ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۱
comment نظرات ()