خاطرات فرزاد

آنجا که موسیقی هم تمام می کند!!!

توی این چند روز پستای زیادی نوشتم که هیچ وقت پابلیش نشد و هیچ وقت هم پابلیش نمی شه...ساعت حدودای ١ شبِ،تا چند دقیقه پیش مهمون(ای عزیزی) داشتیم...

صدام گرفتهُ گلوم بغضِِ،بزار نگم چرا ...

کنسرت جان بُن جُوی با پاوراتیُ دارم گوش می دم تا یکم آروم شم .یاد حرف بابا می افتم: "آنجا که کلام باز میماند،موسیقی آغاز می کند" ...صداشون روحمو نوازش میده :لئونارد کوهن،کریستی برگ،جان لنُن، شجریان،هایده و بنان و...،تمام احساسم و موج آشفتگیش تو ساحل صداشون گم می شه..آروم میگیره...شاید راحت تر باشم اگه بگم خودمُ توشون غرق میکنم...

توی صف پمپ بنزین لیست سی دی هایی که داشت رو گرفت جلوم و گفت چیزی نمی خواین؟ نصف بیشتر خواننده ها رو نمی شناختم! هیچ رغبتی هم نداشتم که از این خواننده های جدید چیزی بخرم. این آهنگ های جدید هیچکدوم لطف آهنگ های قدیمی رو برام ندارند. هیچ صدایی برام خاص نیست !  انگار اون ترانه سرا های قدیم رفتند،آهنگ سازها دفترهای نت رو بستند و شاید سازهای قدیمی دیگه قرار نیست هیچ وقت کوک بشن !حتی تنبورِ منم روی طاقچه نشسته ،مدت هاست سیم دلش پاره شده و من هیچ کمکی بهش نکردم...

گاهی به این نتیجه می رسم ماها عجب نسلی بودیم !ما نسل (حتی نمیدونم بنویسم جنگ یا بعد از جنگ) بودیم.خاطرات کودکیُ نوجوونی همه ما شاید یکی بود.همون رنگ تیره لباس مدرسه !همون دفتر های شصت برگ و چهل برگ کاهی،با طرح گل شطرنجی روی جلدش،همون مدارسی که گاهی شاید سه نفر رو یه نیمکت به خودش می دید  ،همون کارتونهای کار و اندیشه و الک دولک که اون موقع داشتیم و چیزایی که چاشنی زندگیمون بوده.... . من آهنگ های نسل جدید رو دوست ندارم.من این کفش های چینی بی کیفیتی که این روزها پشت ویترین هاست رو هم دوست ندارم. گاهی فکر میکنم انگارخواسته های ما یه جایی توی زمان دیگه گم شد.....شاید(کاش) خاکستری برای تولد شکوفه های فردا....

 

 

پ.ن. ١ :قسمتی برگرفته از دست نوشته ها و خاطرات الهام با ویراست. 

   + فرزاد م ; ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٩
comment نظرات ()