خاطرات فرزاد

کاش درخت گلابی بودم...

 

خدایا نمی خام با شکوه(شکایت) شروع کنم

نمی خام بهت بگم چرا امتحاناتم عقب افتاده.....

نمی خام بهت بگم چرا کاریو که بدست آوردمو احتمالن از دست میدم.......

ولی می خام بگم کسی منو به این بازی دعوت نکرده بود....خودت خواستی که باشم .....بازم سکوت می کنیو جوابمو نمیدی!.....بلند تر داد بزن!...صدات نمی آد!...آخه اینجا (زمین)خیلی شلوغه!آره !از همون وقتی که آدم و حوا رو اینجا ول کردی به امون خدا و گناه سخت زیستن بشر رو برای همیشه انداختی روی شونه های حوای بیچاره...تا نسل به نسل سرکوفت گناه های بشر تحمل کنه...

باشه تو نگو!پس منم بجز همون لالاییای کودکانم دیگه چیزی نمی گم!

الان وقتی نگاه می کنم به همه اونچه که گذشت, فقط یه چیز رو لبام میشینه.....

یک لبخند....!!!!!

      لبخند چاپلین......

 

 

(فرزاد,با یک نگاه خسته)

 

 

   + فرزاد م ; ٤:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٤
comment نظرات ()