خاطرات فرزاد

بیا و گذری کن که در این عهد وفا نیست...

مشاهده یادداشت خصوصی

   + فرزاد م ; ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۳٠
comment نظرات ()

ذهنم روسپی شده(قسمت یک)

دغدغه امروز من

کودکیست که با تمام دست کوچکش

انگشتم را می فشارد

دلواپس این کودکم که تشنه ایستادن است

تشنه حرف زدن...

و شوق چشمانش که مرا شرمسار می کند.....

چشمانی پر از اشک ،شور

نگاهی پر از عشق،نور....

و به بلندی دنیا و گوش های کرم گاه گاه برایم می خندد...

تصویر تو ،زیبا....رقص افکارم و صدای آندره بوچلی.....ولی مگر تو میگذاری عزیزم ...صدای پاک خنده های خدایی و بهشتیت مرا مسحور می کند ....و من چگونه به خود اجازه آمدنت را دادم...چقدر خودخواه .....

                                                              فرزاد(ایلیا)

پ.ن.1:واژه واژه این متن حال من ِ ،ذهنم روسپی شده...کاش می تونستم از این سه واژه بیشتر بگم...

پ.ن.2:امروز با خوندن خاطره ایی رو بلاگ دوستی اشک ریختم،دختر خانمی از دوست یازده سالگیش گفته بود و چقدر صادقانه گفته بود که از نظر هوشی شبیه هم بودن،نمراتشون....(اسم اون دختر سارا بوده).هم کلاسی های یازده سالگیت یادت میان؟ -من یادمه هنوز، هر چند ذهنم روسپی شده و خسته از فکر کردن...،پدر و مادرش جدا شدن،سارا با دایی و مادر بزرگش زندگی می کرده، و مدیر مدرسه ایی که بقیه بچه ها رو از دوستی با اون دختر منع می کرده فقط چون بچه طلاق بوده!...و دوستش بوضوح به یاد می اورد که سارا اولین سیگارش رو کی کشیده،اولین دوسپسرشو کی پیدا کرده،اولین بار کی از خونه فرار کرده،اولین بار کی حشیش کشیده،اولین بار کی توی پارک خوابیده چون داییش کتکش می زده،اولین بار کی جیب بری رو شروع کرده چون پول نداشته،اولین بار کی ساقی پارک بوده،اولین بار کی بهش تجاوز شده چون جایی نداشته توش بخوابه...و اولین بار های دیگر سارا رو...چند تاشو منو تو تجربه کردیم؟چرا تجربه نکردیم؟

پ.ن.3:چند شب پیش داشتم میومدم خونه،آخر شب بود،سر چهار راه پشت چراغ منتظر بودم،چراغ سبز شد،مثله همیشه می خواستم زود برم که سریع برسم خونه،یه پسر بچه دست فروش خودش انداخت جلوی یه مزدا3 و داد میزد منو بکش!اینقدر عجیب بود که جماعتی که به نیت دُور دُور بازی عازم میدون کاج بودن بره یک دقیقه گیج حرکات این بچه بودن!هر ماشینی هم که موفق میشد و بدون برخورد رد میشد خودش رو مینداخت جلو ماشین بعدی! قسمت منم شد! آخرشم چند تا دیگه از دوستاش گرفتن بردنش شاید چون اگه پلیس بیاد کارشون برای روزها تعطیله!چند لحظه بعد برای هیچ کس مهم نیست که اون بچه چرا به اینجا رسید....

 

   + فرزاد م ; ۳:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٩
comment نظرات ()

فال من و وقایع اتفاقیه...!

فال زدم ، گفت به من: یار دگر بر مگزین!!!

      داد زدم ،نعره و فریاد زدم

                گفت به من، گفت به من

                  بر سر روی و کوی او ناز دگر بر مگزین !

...،

آه کشیدم گفتم : مست مِیُ و لعل توام

                   گفت به من،گفت به من:

                             رنج مکش یار توام !

گفت به من،گفت به من:

           در در ِ این خانه نگر

                  مست شوی ،مست ازل...

دوش به صبح در زدم

           کس نگشود رو به من...

                                          فرزاد(ایلیا)

پ.ن.١: پی نوشت های بعدی کاملا بی ارتباط با شعر بالا حال و هواش هستند !

پ.ن.٢: از نوشته های سال اول دانشکده(چهار سال پیش)

پ.ن.٣:  وقایع اتفاقیّه:

(پرده اول): از پس ایامی چند که بر نگرانی  در باب سرکار بییییییییییییییییییپ(از بچه های دانشکده) بگذشت شنیدن خبری مشعوفمان کرد و دعاهایمان را مستجاب شده یافتیم که البته نانش (شیرینیش) را ما خوردیم و کبابش(ناهارش) را دوستان.غمی نیست! چون با یکی از دوستان قدیممان که از دیار به پایتخت کوچ یک روزه داشت در اندرون شهر به گشت و گذار دل سپرده بودیم که ناگاه مهر یکی از دوستان قدیم در دل یار همراهمان جوشید(یک موقع کسی فکر بد به ذهنش نیاید که چرا مهر یک پسرشاخ شمشاد در دل یک پسر قند نبات دیگر جوشید که حلالش نمی کنم،نویسنده مشکل اخلاقی نداره ها!پس فردا کامنت آشنایی با مذکر برایمان نگذارید) پس از اختلاط از طریق تلیفن و ستاندن آدرس به دانشگاه سوره روانه گشتیم...

(پرده دوم،میتونید ترکی بخونید!): همَه جا تاریک بود...چشم چشُ نمیدید که...!کُلّی جمعیت جم شده بود اونجا تو این تاریکی چه کار آخه؟ کاش نَمی دیدم اون چه که دیدم، اِی دَدَم وای...! خدای ببخش خودت منو...حسینُ دیدم موهای رنگ کرده،اونم چه رنگی،گهوه ایی روشن،بلا نسبت رنگه...،جلل خالق،ای پسر با خودت چه کردی!سرخاب سفیداب زده به صورت! ...وای وای اگه ننه باباش بفهمن فرستادنش تهران این گرتی بازیا رو در آورده ...سَری یه دختر نجیب براش میگیرن شاید آدم شه...

(پرده سوم): سکوت...صدای تشویق حضار...حسین به نشانه تشکر خم شد...همه دور سن تاتر جمع بودیم و چند دسته گل...

(پرده آخر):تاتر "وکیل تسخیری" 

Drama from: John Mortimer

که البته ما از نیمه شاهدش بودیم و در واقع پایان نامه کارگردان برای اخذ درجه کارشناسی کارگردانی بود.

بالاخره حسین دیدیم و احوال پرسی و...

 پ.ن.4: چقدر فضای دانشکده های هنر به دانشکده فنی فرق می کنه...

پ.ن.5: التماس دعا...حال پدربزرگم خوب نیست، ...،براش دعا کنید...

 

   + فرزاد م ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٧
comment نظرات ()

در میان دو هیچ

باران می بارد هنوز

          و تو در زیر آلاچیق نشسته ایی ،خسته

                                                       در میان دو هیچ...

رهایش نمی کنی

           در میان دستانت

                        سیب گاز زده

در هم رفته

          ژولیده است

               گیسوان آفت زده...

و عجیب اینکه بر خود میبالد

            این فکر پوسیده.........

سیگاری میان دست ،

          اهدافی نشسته، پست

               و رهایش می کنی کجا؟

                               در زباله دان مغز؟

دود ، دود ، ابر ، ماه

     در شب تاریک و سیاه...

            می کِشم آخرین نخ را

              می خورم آخرین جرعه این زهر را

                   می کُشم آخرین سلول زنده محبت قلب را...

و ...

                                                          فرزاد (ایلیا)

پ.ن.1: این شعر ،کاملش رو نذاشتم اینجا!

چ.ن.1:موضوعش هم خودم نیستم .

پ.ن.2:احساس می کنم از خودم دارم دور میشم(بخصوص این هفته که گذشت) . 

پ.ن.3:یه زمان فکر می کردم اینجا همون کلبه ایی که می تونم فکرمو توش عریان کنم ،دریغ...!

پ.ن.4:اسم این شعر این بود:

 در میان دو هیچ

      روزگار می گذرانم

           به کنار آفتاب.......

   + فرزاد م ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٠
comment نظرات ()

حال من که در وجدان رها شدم...

صدایی در مغزم می پیچد ، صدا

بیگانه از خویشم می کند ، جدا

از فرط تشنگی ،از شر این  گناه

گفتم که تشنه ام، آبم چه شد خدا

دردا که درد ما  هرگز نشد  دوا

مرهم نهی به زخم، آن هم جدا ،جدا

نوبت به ما رسید این هم نشد سزا ؟

                                         فرزاد(ایلیا)

پ.ن.1: بچه تر که بودم یه آهنگ از ع .عصار رو خیلی دوست داشتم : این حال ِ من بی توست

به یاد خدایی که ماوایم بود و کسی که نمی دانم هنوز هم در دیگر سوست!؟

پ.ن.2:(بی ارتباط به کل مطالب بالا!) دوستان جای همگی خالی ، هفته ایی که گذشت دو تا کنسرت رفتم .یکی از گروه بامداد(فرهنگ سرای ارسباران) و دیگری اثری از مجید انتظامی با اجرای ارکستر سمفونیک تهران با نام سمفونی مقاومت(تالار وحدت)،که البته من ارتباطش با این موضوع رو درک نکردم،چون هر چهار قطعه در مورد وطن ،انسان،ایران و ... بود. بسیار لذت بخش بود در مجموع!بخصوص وقتی بیش از صد نفر می بینی که در حال اجرای یک قطعه هستند و رهبر ارکستر هدایتشون میکنه ،صدای نیما مسیحا هم بسیار دلنشین بود وقتی از ایران میخوند...در انتها هم اینقدر استاده از برایشان کف زدیم که جناب رهبر ارکستر بار دیگر قسمتی از اوج یکی از آهنگ هایش را برایمان اجرا کرد! دستانمان واقعا کبود شد اینقدر دست زدیم  ولی ارزشش رو داشت!

   + فرزاد م ; ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۸
comment نظرات ()