خاطرات فرزاد

گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند...

قطار بر روی ریل

    صدای جیغ چرخ ها روی آهن سرد

      در آن پیچ آخر...

         همان پیچ آخر!

 

و دخترکی ژنده پوش

که نان گرمش را سال ها

   از دست مسافران ،بار ها

      به بهای ناچیز ناله ها و طعنه ها!

           در پستوی کوپه ها ،خریده است...

 

شب است و مسافران بیدار

     آگاه و ز کرده خود هوشیار

        از این رسم زمانه هم بیزار

          وزین نامانده جسم دخترک شرمسار

            بر کنار ریل می کنند گذار....

              و لعنت بر این شب نا هنجار...

               شرحه های دخترک زیر چرخ و خانواده اش آوار

                  که چه کس نان به خانه آورد دوبار ...!

                     برای مادر پیر و دخترش "مارال"...

 

من آمدستم ،تا همین جا

 صدای ناله هایش را، همین شب ،

نقش بر بندم

ز من تا تو وَ تا آن خالق یکتا

به آن چیزی که هرگز در این دنیا نداشت

                                       -فرش-

                                            پهن بندم...

                                                         فرزاد (ایلیا)

پ.ن.1: یاد "دختر کبریت فروش " افتادم ،از یه نوع دیگه، که وقتی مُرد، همه صبحش ناراحت بودن که چرا کمکش نکردن اونم به بهای یک کبریت که زنده بمونه ! شاید اینو نوشتم که یه تلنگری بزنم به خودم .البته کمک مقطعی خوبه ولی شاید کم فایده باشه نسبت به کمک هایی که به فرد یاد میدن چطوری کار کنه و درآمد داشته باشه، این یه بعدش بود یه بعد هم در مورد قضاوت کردن نسبت به آدما بود که بنا به ظاهر آدما نباید ساده انگارانه و سریع برداشت کنم.

پ.ن.2: در راستای  مبحث کمک،خیلی با خودم کلنجار رفتم که اینو اینجا بنویسم یا نه.فارغ التحصیلان دانشگاهی یکی از مدارس تهران هر ساله(بیش از 20 سال فکر میکنم) با جمع آوری کمک های نقدی و فکری و برنامه ریزی برای یک منطقه خاص (هر بار یه نقطه از کشور) حدود 2 هفته ایی رو در ایّام نوروز به اون منطقه رفته و به توسعه اون منطقه کمک می کنند و تا مدت ها در طی سال روند رو پیگیری می کنند و (گاهی چند سال)تا سر انجام رسوندن پروژه به همون منطقه میرن.این معرفی رو انجام دادم و دعوت می کنم اگه کسی از دوستان مایل به کمک هست اطلاعات بیشتر محل و دفترشون رو در اختیار بذارم که اگر کسی مایل هست مراجعه کنه و اگر مجوزهای قانونی یا به هر لحاظ میخواد اطمینان خاطری پیدا کنه آزاد باشه.

این آدرس محل امساله:


http://www.wikimapia.org/#lat=33.4421851&lon=56.9451427&z=14&l=16&m=h

پ.ن.3: وقتی بغض کرد و سیگار می کشید میدونستم خیلی جاها اون داره درست میگه و باهاش موافق بودم ولی...

پ.ن.4:این یه بخشی از شعره.

   + فرزاد م ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

آثار منفی رژیم های غذایی غیر علمی

ساعت از ٢.١۵ بامداد گذشته و من نمی دونم چرا الان دارم می نویسم اونم در حالی که میدونم فردا یه امتحان مهم دارم.نمی دونم شاید از سرخوشی! در مراتب بیخیالی توام با شادی(بخوانید شادی ولی من بهش میگم آرامش) خوشبختانه "سرخوشی" درجه بالایی محسوب نمیشه و هنوز تا مرتبه "خجستگی" فاصله بسی مونده!

 آهنگ somebody's me از "انریکه" رو دارم گوش میدم...یاد شنبه ایی که گذشت افتادم،امتحان داشتم،...،رسیدم خونه،خسته،میخواستم بخوابم یا برم توی فکر که...،خیلی از دوستام تماس گرفتن،sms زدن و جویای وضعیت امتحانم شدن،خیلی از دوستامو اون روز دیدم،یادش بخیر یکی از بچه ها پرسید شیری یا روباه؟ گفتم گوزن!!! م. ه. ز. آ. ح. ب. س. همه خندیدن.راستش این شوخی نبود،شاخ های من مال شاهکار امتحانم نبود(که صد البته نمی دونم چه گلی به بار میارم!) بخاطر این همه دوستای خوبی بود که یادشون بود که...،...ممنونم از همتون

،..،از وقتی ه. رژیم گرفته همش استرس دارم! باور کن!(آخه به دوستام گفتم اگه نمرم خوب شه شام میدم)همش فکر می کنم ه. از الان رژیم گرفته که نتایج رو که زدن حسابی بتونه جبران کنه سرم بخصوص اینکه این اواخر همش شامی که باید میداد رو یاد آوری کردم بهش!!! آخه توی خونه همه میدونن وقتی من چیزی نمی خورم یعنی یکی از دوستام قراره فردا ناهاری شامی چیزی بده که من حساب تک تک کالری های نازنینی که میخورم رو دارم!!!

                      

 

   + فرزاد م ; ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

یه پست ساده

یه دوستی میگفت یا جایی خوندم نمی دونم(حافظه نمونده واسم) استرالیاییا وقتی بهم میرسن خیلی اوقات اینطوری شروع می کنن:

what a nice weather,isn't it?

yes ,it's beautiful sunny day.....

و در ادامه توضیح میداد اگه روزی روزگاری گذرت اون ورا افتاد و خواستی بگی ما هم "آره" و دیگه خیلی احساس می کردی از زمانی که کانگورو ها اونجا جفتک می زدن تو هم روحت به اونجا تعلق داشته و اینا، از این حرفا بزن که "چقدر هوا خوبه و..." ولی برام یه چیزیش که جالبه اینه که چقدر راحت از همه چیز لذت میبرن،خیلی ساده با گفتن یه جمله بهم انرژی مثبت میدن...حالا فکر کن اینجا ما بهم برسیم و بخوایم این طوری حرف بزنیم...:(اول صبح توی اداره،مدیرت هنوز خواب آلوده و منتظره تمام حس انتقام جوییش و بخاطر اینکه اول صبح اومده اداره رو سر یه کارمند خالی کنه):   (شما شروع می کنید:)-سلام رییس،عجب روز خوبیه ،چه هوای آفتابیی شده امروز!

جوابای احتمالی رییس:(1):نه بابا! جدی؟ (اینجا تو ذوق می کنی و به خودت اعتماد به نفس میدی که روش اثر گذاشتی و رییس بره اینکه سریع بهت بفهمونه که تو کارمندی و اون بیشتر میفهمه)میگه: کور که نیستم،میبینم! به کارت برس!!!   (اینجا فقط باید بگم:"آخی!")     (2)جواب دوم رییس: آره هوای خوبیه ولی اگه فکر کردی از الان با گفتن این حرفا میتونی واسه خودت مرخصی آخر هفته رو جور کنی بپیچونی باز بری شمال کور خوندی(و رییس رو به معاونش ادامه میدهد،صد البته شما معاون رییس نیستید چون استعدادش رو ندارید): آره فلانی، هر سری این میره شمال یه تعارف هم نمی زنه البته ما که خودمون اینقدر رفتیم که دیگه خسته شدیم(و شما در این صحنه مانده اید هاج و واج) و رییس ادامه میدهد:حالا بگو ببینم شیطون اونجا خونه مجردی دارین یا نه؟(و شما خشک میشوید و چشم هایتان از حدقه در آمده ست) (اینجا فقط باید بگم:"عزیزم!") .(3)جواب رییس: چیه؟ باز چته؟ بابا سفارش دختر خالتو کردم دیگه (شما بعد از سال ها و تحمل 12 تا از فامیلای رییس به عنوان همکار از رییس خواستید دختر خالتون رو با مدرک فوق لیسانس بعد از کلی امتحان کتبی علمی و غیره لطف کرده به عنوان مهمترین پست درون سازمانی یعنی "health saftey back up" یا همون آبدارخانه خودمان قبول کنند!که خوشبختانه ایشان عنایت کافی را داشته و تنها یک بار از ویلای شمال ابویتان استفاده نموده اند)  (4):جواب رییس: آره هوای خوبیه   ،(همین یه کلمه رو رییس به شما میگه و شما خوشحالید!)(سر ناهار در جمع معاونین رییس می افزاید(صد البته شما اونجا حضور ندارید!): این همکارتون به نظر شما یه جوری نیست؟(که همه با دهان پر از غذا فقط می توانند سری تکان بدهند)و یکی از معاونا در حال جویدن غذا با دهان نیمه باز میگه آره بیچاره یکم "کم" داره! )...،شما هم از فردای اون روز (بخصوص چون خوندن کتابای روان شناسی و کتابای راه های موفقیت مثل"قورباغتو قورت بده" و "چه کسی پنیر مرا برداشته است" رو شروع کردین و خوشحالید که چطوز معجزه وار دارید همه چیز رو توی محیط اطرافتون تغییر میدید و همه هر روز با لبخند بیشتری ازتون استقبال می کنن!!!، کاملا اتفاقی همسرتون هم توی همون اداره کار میکنه و شما مدام دارید از معجزه این کتابا واسش توی خونه میگید و ازش قاطعانه خواستید که قورباغه شو قورت بده! ولی نمی دونید چرا احساس می کنید انگار یه چیزی توی گلوش گیر کرده که نمی تونه به شما بگه! خلاصه بعد کلی اصرار شما که: عزیزم !مطمنی چیزی نیست که بخوای بهم بگی؟میتونی روم حساب کنی . من و کنار خودت بدون و اینا... ،همسرتون دهنشو باز می کنه و میگه: (این بار چیزی نمیگه و باز میره توی فکر!آخه نمیخواد بگه همه میگن فلانی یه تختش کمه) و شما که:عزیزم باهام راحت باش! ،همسر:توی اداره....،شما:توی اداره چی شده گلم؟ ،همسر:توی اداره همه از تو حرف میزنن!!!(و یه نفس عمیق میکشه،آخه احتمالا هنوز شما رو دوست داره و نمیخواد بخاطر گریه و داد زدن، چشما و حنجره زیباتون رو از دست بدید،تازه شکست کاری توام با بی اعتمادی عشق ِ آدم به تواناییاش ،میشه به عبارتی حداقل 10 جلسه رفتن پیش روانشناس،که با فرض جلسه ایی 20 تومن (نرخش دستم نیست)میشه 200! )، خلاصه همسرتون که خوشحال ِ که این حساب کتابو کرده ادامه میده: فقط خواستم بگم بهت افتخار می کنم!!! وشما خوشحال و...

بگذریم!ولی هر وقت وقایع با چیزی که انتظار داری فرق داشت حتما از خودت بپرس:

Is there some thing wrong? :D

                                                           فرزاد(ایلیا)

پ.ن.1: اینا رو واسه شوخی نوشتم وگرنه اکثر جاها اینطوری نیست و قریب به اتفاق، انسان های زحمتکش و متعهدی هستند که واقعا خدمت می کنند.

پ.ن.2:این بسته های شیر رو دیدین(کیسه یی ها رو میگم) روی هم میذاریشون بعد "وا میرن" خیلی نازن،حالا فکر کن یه گونی کیسه های شیر باشه...وای!! دقیقا منو یاد این حیوونه هست همیشه آویزونه به درخت چشماش خوابه، "کوالا" رو نمیگما!!! کوالا جلوی این که من میگم فرشته ست(عکس و توضیحات لازم رو توی بلاگ "بلندی" ببینید)...خلاصه اینکه تصمیم گرفتم بازم بیام و مثل یه گونی شیر لم ندم یه جا...

 

 

   + فرزاد م ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٥
comment نظرات ()