خاطرات فرزاد

پایان

مدتها بود که دل دل میکردم که بروم ! که برای خودم زندگی کنم دیگر میخواهم بروم .میخواهم ورای رویاها بروم !می خواهم به کوهستان ،به آتش ، سنگ چین دود اندود اجاق ، رنگ عقیق چای، بخار نفس های استکان وطعم غلیظ قند ،بوی باران ، بوی خاک ، به اشکال کنار جاده بیندیشم.ا می خواهم به رواج رویا و آدمی بیندیشم ،می خواهم ساده باشم، می خواهم در کوچه های کهنسال ِ آواز و بغض بلوغ به گیسوی بید و بوی بابونه بیندیشم ،به صلوة ظهر و سایه های خسیس، به خواب یخ، پرده ی توری، طعم آب و حرمت علف. دیگر کسی اگر صدایم کرد بگو خانه نیست بگو رفته است شمال، می خواهم به جنوب بیندیشم می خواهم به آن پرنده ی خیس، به آن پرنده ی خسته... به خودم بیندیشم. مرسی که تا کنون خواننده نوشته هایم بودید. شادیهایتان بی پایان بدرود

متن از من نیست ولی بیان احساسم بود.

   + فرزاد م ; ٤:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۸
comment نظرات ()

آی عشق...چه غمنگین می گریزی از برم!

- آی عشق...

  چه زود انسان ها فراموش می شوند

     چه زود در زیرزمین خانه

         در صندوقچه مادر بزرگ جا می شوند...

آه که روزگار چه آسان رنگ ها را پاک می کند

                                       یادها را خاک میکند...

عشق را و خاطره را

        در پستوی خانه داد می کنم

               وز جور عاشق کُشش دلم بیداد می کند

- آی عشق

  خنده هایش را دیدی؟

    بر لبانش نقش می بست

      در خیالم راه می جست

       چشم خیسم آب می بست

گونه از شرم حضورش سرخ می شد...

 دستم از ناز نگاهش رعشه می بست

گیسوانش تاب می شد

چشم من بی تاب می شد

روح من آواره راه و دیار باد می شد....

- آی عشق

   که من در نگفتن این واژه

        به خود پیچیدم

                در خود تنیدم

         از سکوت سرشار شدم

                          و از خود بریدم

         آی عشق دیریست تو را ندیدم

- آی عشق

چه شیرین بی قرارم می کنی شاید نمی دانی

به یک غمزه خرابم می کنی شاید نمی دانی

تو رسوای زمانم می کنی شاید نمی دانی...

 "نمی دانی"...!!!    

                                       فرزاد(ایلیا)

(این پست طولانی شد چون مدت ها نیستم،آروم آروم بخونیدش،خوشحال میشم نظراتتون رو برام بذارید،بازم ممنونم)     

پ.ن.١:...

پ.ن.٢:"غمنگین" برای وقتایی که یه فرد غمگین در فضایی غم انگیز قرار می گیره من استفادش می کنم.

پ.ن.٣:قسمت اول(فقط) یاد پدر بزرگم افتادم.."روزگار یادها را خاک می کند"...بعد هم یاد حافظ "وز جور عاشق کُشش دلم بیداد می کند" با مصراع: الغیاث از جور خوبان الغیاث..

پ.ن.۴:حیفه از این بیت یادی نکنیم:"آی عشق چهره آبیت پیدا نیست"

پ.ن.۵: یه ایده باعث این نوشته بالا شد که فارغ از زندگی روزمره،محیط و آدم ها به نسبت،اومده توی ذهنم(خیلی بهش فکر می کنم)،هنوز پیداش نکردم ،هنوز واسم ملموس نیست که ازش بگم...

پ.ن.۶:با ح بیرون بودیم ،ح گفت می رسونتم تا خونه،چند ساعت بود داشت بارون میومد...شیشه هارو داده بودیم پایین..هوای زلالی بود،پشت چراغ قرمز،سر چهار راه...یه پسر بچه اومد کنار در سمت "ح" سه تا حوله مانند دستش بود...خواهش کرد بخریم،نگاش کردم تمام وجودش خیس بود اینو میشد از آبی که روی لباساش سر می خورد پایین می رفت خیلی خوب فهمید...می لرزید،اونقدر که صدای دندوناشو منم میشنیدم که رو هم میخورد...دل ح واسش سوخت،یه ٢ تومنی بهش داد گفت بگیر..خواست یکی از حوله هاشو بده،ح گفت:نمی خواد...طفلی باید همه رو میفروخت تا بره خونه..ساعت ١١ شب بود و هنوز بارون میومد...٢٠ ثانیه مونده بود چراغ سبز شه،به پسرک بر خورد...٢ تومنی پس داد...احساس کردم چقدر بزرگه...بعد از اصرارهای بی نتیجه ما عاقبت حوله رو گرفتیم...یاد این شعر افتادم...

باز باران بی ترانه

باز باران  با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها

می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم

باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده...

نمی دانم ،نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست

نمی فهمم چرا بعضی نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست...

نمی فهمم...(شعر ادامه دارد،از شاعری به اسم :کارو)

نمی گم احساس شاعر درسته چون خیلی جای نقد داره ولی جالبه توجه واقعا!از دوست عزیزی هم که شعرش رو برام خوند واقعا ممنونم. 

پ.ن.٧:توی پست قبلی از دختر فال فروش نوشته بودم و دوستی که ازم پرسید از کجا میدونی لباس مدرسه اش یه پوشش نیست،اتفاقا این بار که دیدمش ازش پرسیدم،با ح بودیم گفت خونه ش مولویه و مدرسه کودکان کار میره...

پ.ن.٨:چقدر بده واسه دوستی مدت ها فکر کنی و هدیه تولد بگیری بعد بدونی اونو داره! 

پ.ن.٩:تا یه مدت به دلیل مشغله زیاد آپ نمی کنم(بره همین خیلی طولانی شد) ولی هر روز سر میزنم و اگه نظری باشه حتما جواب میدم.

   + فرزاد م ; ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

من امشب آمدستم حسابم را کنار جام بگذارم...

این تنها منم که میروم

     بقیه می مانند و باز آزارت می دهند...

و تو باز هم فکر می کنی

    که دیگرانی اجیر من بودند

          و تو در بند دیگرانی اسیر من بودی...

                                                           فرزاد (ایلیا)

پ.ن.١:دوست داشتم درباره ش بیشتر بنویسم.شعر "دلتنگی" از پیروز توی  بلاگ "نوای شعر" رو خوندم اینو نوشتم.

پ.ن.٢:(بی ارتباط به شعر بالا)دیشب یه اتفاق افتاد که...،پدربزرگم از دنیا آزاد شد...برام سخت بود ولی این اواخر بخاطر سرطان خیلی اذیت شد،موهای سفید نقره ایت همیشه توی یادم میمونه...از اون روزایی که چیزی به عنوان "خاطرات" توی ذهنم شکل گرفته رنگ موهات برام خیلی معنی داشته،...همیشه برام  "نو اندیش" بودی ،هستی ، میمونی !!! یاد شعری افتادم(فکر کنم از سعدی): بی منت از جهان نرود هیچ کس راه بدر ،الا شهید عشق به تیر از کمان دوست...

بازم یاد خونه قدیمی بابابزرگ می افتم..یاد اتاق های بزرگش،سرداب وحیاطش،یاد تمام خاطرات کودکی هایمان...،شیطنت های ما نوه ها،یاد دیوارهای آجری صمیمی اون خونه که الان آلبوم دوران بچهگیای همه ما نوه هاست...یاد شوخی هات...،اینو برای مردی می نویسم که زندگیش برای من توی این سه واژه خلاصه میشد پندار نیک،گفتار نیک ،کردار نیک...   ،امروزم مراسم تشییع جنازه توی "بهشت معصومه" بود ،توی راه برگشت تا تهران خیلی رفتم توی فکر...

پ.ن.٣:دیشب با خود حرف می زدم،عهد می بستم و عهد می شکستم...عهدهای قدیم را شکستم ،فکر را در حضور وجدان عریان کردم،دل را هم نزدش گزاردم.نمی دانم حاصل این گلیم های بسته شده و باز شده افکار من و تن به کدامین شکل در خواهد آمد..شاید هم مهم نیست که بدانم("کار ما شاید این است که در راز گل سرخ شناور باشیم") ، سهراب !حرفت را باور نمی کنم! تا همیشه!مطمن باش! 

پ.ن.۴:(چند روز پیش)از دانشکده با حامد اومدیم بیرون،سر چهارراه... حامد از یه دختر کوچولو ناز محجوب چند تا فال خرید.یه دختر ١٠-١١ ساله با مانتو بنفش مدرسه و مقنعه که از ساعت ۴ که مدرسش تموم میشه میاد کنار نرده دانشگاه سر چهارراه فال یا دستمال کاغذی میفروشه،نمی تونم بگم چقدر ناز و خوشگل و شیرین زبون این عسلی دختر...من تا ٨-٩ شب هم گاهی میبینمش توی این سرما...می دونم این راه حل نیست ولی سعی می کنم همیشه چیزی بخرم...همیشه میگم شاید اگه دست خالی بره خونه دیگه نذارن درس بخونه...شاید این کمترین هزینه ش باشه ...،شایدهای زیادی میاد توی ذهنم که نمیتونم و شاید می ترسم حتی تصورش کنم که براش اتفاق بیفته...،گاهی وقتی از چهار راه رد میشم و نمی بینمش بر میگردم تا مطمن شم هست و دیدن اون لباس مدرسه اش باز آرومم کنه،گاهی آرزو می کنم که بزرگ نشه تا شاید کارفرماش به فال فروشی همیشه اکتفا کنه...

 

   + فرزاد م ; ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٥
comment نظرات ()